حميدرضاحميدرضا، تا این لحظه: 21 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

حميد رضا بزرگ مرد كوچك

تولد حمید در 8 سالگی

حمیدرضا تولد 8 سالگیت پیشم نبودی و بابات نزاشت که بیای و منم هفته بعدش که اومدی پیشم برات کیک درست کردم منتها نزاشت شمعشم فوت کنی عسلم تولدت مبارک حمیدرضا جان ایشالله که سالها با عمری سرشار از شادی و سلامتی داشته باشی اما از هدیه هات بگم از مامان جون و آقا جون و خاله یک میکروسکوب گرفتی و منم برات یک سکه پارسیان گرفتم عزیرم همیشه شاد باشی من همیشه به داشتن پسر خوب ومهربانی مثل تو افتخار میکنم وبهترین هارو برات آرزو میکنم   ...
14 تير 1392

سفر نوروزی

حمیدرضای عزیزم ماهاست که به وبلاگت سر نزدم ونتونستم خاطراتت را ثبت کنم و امروز از فرصت استفاده کردم تا برات بنویس گل بی خارم حمید جونم بعد از سال نو که اومدی پیشم با هم رفتیم دیدن خاله و خانوادش تو ویلاش و دایی محمد و فهیمه همه بودند ...
14 تير 1392

محرم 91

درست یادمه 5 ماهم بود که رفته بودیم با پدرت قم روز عاشورا بود پیر مردی را دیدم که پای برهنه داره بین مردم آب تقسیم میکنه همون موقع بود که نزر کردم و گفتم یا حضرت عباس من دوست دارم پسرم مثل تو مرد باشه با غیرت و سالم باشه و قوی منم قول میدم تا آخر عمرش تو دسته ها سقا باشه آقا تو هم مواظب پسرم باش بیمه حضرت عباس کردمت هر سال نمیشد چون کوچیک بودی سقا بشی اما امسال با افتخار تو سقا شدی                                                                          &nbs...
11 آذر 1391

داستان دندون شیری

سلام خوانندگان عزیز: ضمن تشکر از اینکه وبلاگ پسرم را میخونید میخواستم خاطره دندون شیری حمید رضا رو براتون بنویسم پسرمن خیلی دیر دندون درآورد در یازده ماهگی و اون موقع نی نی وبلاگی اختراع نشده بود اما حالا که این چیزا اومده خیلی دوست دارم که عکس اولین دندون پسرم را که تو یازده ماهگیش کلی من رو خوشحال کرد براتون بندازم پسرم در هفت سال و چهار ماهگی اولین دندون شیریش ساعت 12/10 دقیقه شب افتاد               ...
9 شهريور 1391

روز تولد تو

شب ميلاد تو : شب بود و من اومده بودم بيمارستان تا فرداش تو بيايي پيشم توي بغلم. بارون ميآمدو من به بيرون از پنجره نگاه ميكردم قطرات بارون روي شيشه ميخورد و سكوت شب وصداي بارون من را به آرزو هام برد آرزوي داشتن تو و دركنار خودم بزرگ شدن تو،آرزوي ديدن اولين روز مدرسه تو و.... تصميم گرفتم برات دعا كنم اتاقم تاريك بود رفتم وضو گرفتم و نزديك اتاقم يك اتاق براي نماز خوندن بود رفتم نشستم و برات نماز خوندم براي خوشبختيت براي عاقبت به خيريت براي اينكه من مادر خوبي برات باشم وبراي اينكه تو بهترين پسر دنيا براي من باشي سر نمازم به خدا با گريه گفتم از آرزو هايي كه برات داشتم و گفتم خدايا كمك كن براي بچه ام جوري مادر باشم كه او به داشتن من افتخا...
19 مرداد 1391

تولد 1سالگي

عزيزم حميدرضا جان: تولد 1 سالگي تو مثل يك جشن نبود تو يك مكان خاصی نبود اما تولد 1 سالگي تو بيشتر مثل پيك شادي بود ما اون موقع خونمون خارج از تهران بود و براي اينكه حتما تولدي براي تو داشته باشيم يكبار رفتيم خونه بابا جونت و رفتيم آتليه عكس انداختيم و يكبار رفتيم خونه آقا جونت و رفتيم آتليه عكس انداختيم تو وقتي يكساله بودي ميتونستي تازه تازه تاتي تاتي كني اقوام نزديكت را نشون بدي اعضاي صورتت را نشون بدي و كلاغ پر را بازي كني و ضمن اينكه دوتا دندون پايينت در اومده بود   عزیزم اینجا یک سالت هست و ما رفتیم مشهد و این عکس را داخل مقبره نادر شاه ازت گرفتیم عزیزم عکس های تولد 1 سالگیت در دسترسم نیست ولی تو این عکس ها یک ساله ب...
19 مرداد 1391

ماه رمضان سال 91

اللهم الشهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن... ماه رمضان امسال هم تو تابستان هست عزیزم روزه گرفتن توی این روزها صبر زیادی می طلبه اما حقیقتا انسان معنی تشنگی و گرسنگی را میفهمه عزیزم توی ماه رمضان خیلی ها به خاطر ثوابش افطاری میدن و این روزها اوضاع افطاری رفتن و افطاری اومدن به راه هست اینجا هم خونه خاله فریبا...که به ترتیب حمیدرضا،محمد علی،محمد هادی،مطهره هستش                                      ...
9 مرداد 1391